
چه سلامی؟ چه علیکی؟!اصلآ منو وبلاگ زدن؟؟؟
از من بعید بود...!
از قبل از اینکه این وبو بزنم همه(۳ نفر=همه
)میگفتن نزنودردسر داره...و ازین حرفا....من هم میخواستم نصیحتاشونو گوش کنم ،میخواستمااااا...منتها یک چیزی به نام مرض باعث شد که دقیقآ کاری بر عکس خواستم رو انجام بدم...![]()
آخه اینایی که مثلآ نصیحت میکنن ، باید یه دلیلی هم واسه طرف بیارن که نصیحتاشون اثر داشته باشه تا اثر این نیروی نصیحت به اثر نیروی مرض غلبه کنه،نه؟(البته اگه واقعآ از روی دلسوزی باشه...)!
به دلیل بیشتر بودن نیروی مرض در وجود بنده ، اثر نیروی نصیحت خنثی شد و =>(در نتیجه!) مرض بر نصیحت غالب شده و.....ااااااااااااه اصلآ ولش کن ...!به هر حال این وب همون طور که ساخته شده،میتونه از بین هم بره(قانون بقای وبلاگ)...اصلآ من نه استعداد نوشتنو دارم،نه حوصله ی درد سر و گیر دادنای بعضیا(کییااااا؟؟
)
اصلا هم خوشم نمیاد که همه بشناسنم و ...
اگه میشد آدم هم وبلاگ داشته باشه ، هم هیشکی نشناسدش من که دیگه غمی نداشتم...
ولی فکر نکنم بشه....
...یهو دیدین مجبور شدم این وب مسخره ی بیچاره رو هنوز به دنیا نیومده بکشم!(آرایه تشخیص)![]()
البته باید ذکر کنم که در حال حاضر من تعادل روحی ندارم...اگه تصمیمی هم بگیرم ممکنه دو دیقه بعد پشیمون شم...باید روش بیشتر فکر کنم و ببینم میشه ...؟
دیگه خیلی دارم ور میزنم،نه؟
من رفتم....